ویژه شهادت حضرت امام جعفر صادق(ع)

موضع امام صادق (ع) در مقابل انقلاب سیاه جامگان

موضع امام صادق (ع) در مقابل انقلاب سیاه جامگان

 
امام صادق(ع) با نهایت هوشیاری و ذکاوت می دانست که طراح اصلی انقلاب سیاه جامگان عباسیان هستند و آنان هدفی جز رسیدن به آمال خود در زمینه حکمرانی و سلطه جوئی ندارند. امثال ابـو مـسلم و ابو سـلمه و دیگران را آلت دست خود قرار داده اند. امام می دانست که آنها به زودی کسی را که دیگر به دردشان نخورد و یـا در سر راهشان باشد، نابود خواهند کرد. این همان سرنوشتی بود کـه گـریبانگیر ابـو مسلم و ابو سلمه و سلیمان بن کثیر و دیگران شد.
 


نهضتها و قیام های مکرر در دوره سـلطنت بـنی امـیه،سرانجام به صورت انقلاب و رسـتاخیز عـظیم سـیاه جامگان به اوج کمال رسید، قیام سیاه جامگان را قیام سراسری جامعه ستمدیده اسلامی آن روز باید شمرد و آن یک جنبش و حرکت عمومی بود که از بـطن جـامعه بـرخاسته بود هدف از آن از بین بردن آثار و نشانه های نظام فـاسد امـویها که سالها بر جامعه اسلامی حکمفرما بود، تقریبا همه مسلمانان آن روز اتفاق نظر داشتند که باید رژیم بنی امـیه کـه مـالامال از تبعیض و ستم است،برچیده شود و شخص پرهیزکاری از خاندان پیامبر بـر سر کار آید خلافتی نظیر خلافت بی تبعیض علی(علیه السلام )زمام امور را در دست بگیرد.

آری این نهضت پیش از قـیام ابـو مـسلم و ظهور بنی عباس شکل گرفته و چهره اش را مشخص ساخته بود،از بزرگ بـانوی اسـلام صدیقه کبری آغاز شده و همچنان در تاریخ ادامه داشت است،سادات حسنی و حسینی و موسوی و به طور کلی «آل عـلی » هـمیشه در رأس مـخالفان حکومت جابرانه بنی امیه قرار داشتند و به قول نویسنده معروف مصری «عـباس مـحمود عـقاد» کان اسم علی بن ابیطالب(علیه السلام) عَلَمٌ یلتفت حوله کل مغصوب ». نام عـلی(عـلیه السـلام)پرچمی بود که هر غصب شده حقی،گرد آن می آمد.

و به تعبیر نویسنده مسیحی«جـرج جـرداق»:«و کان اسم علی بن ابیطالب هو العلم الذین التفّ حوله الثأئرون».

نام عـلی(عـلیه السـلام)درفشی بود که انقلابیون همواره گرد آن جمع می شدند. در مبارزات پی گیر مسلمانان بر ضد خـاندان امـوی،اهل بیت بیش از همه نقش داشتند ازاین رو امویها بیش همه «اهل بیت» را دشـمن اصلی خـود مـی دانستند و لبۀ تیز حملات خود را متوجه آنان ساخته بودند و همواره می کوشیدند تا هرگونه اثری از آنان را از بـین بـبرند و لذا خاندان پیامبر در مبارزه با امویها بیش از همه متحمل ضایعات و تلفات شده بـودند ازایـن رو طـبیعی بود که عواطف مردم نسبت به اهل بیت روزبه روز بیشتر برانگیخته شود،مردم دیگر بـه خـوبی دریـافته بودند که اهل بیت تنها پایگاه استوار و قابل اطمینانی به شمار مـی رود کـه جز با روی بردن بدان، راه نجات دیگری وجود ندارد، اهل بیت آرمان زنده امت اسلامی بود کـه در کـالبد همگان روح می دمید و آنان را بر آینده امیدوار می ساخت. به قول سید امـیر عـلی اهل بیت واژه جادوئی بود که دلهای طـبقات مـختلف مـردم را به هم می پیوست و همه را در زیر یک پرچـم سـیاه گرد هم می آورد.

بنی عباس در میان انقلابیون قدرتی به حساب نمی آمدند سران آن طـایفه در گـوشه و کنار به خواری و ضعف مـخفی بـودند و جز حـفظ جـان خـود هدفی را تعقیب نمی کردند و در پیروزی انقلاب هـیچ نـقشی نداشتند، مردم برای آنان،برخلاف علویان،حق دعوت و حکومت قائل نبودند،ازایـن رو بـا وجود علویان،دعوت عباسیات بی فائده بـود.

عباسیان موقعیت خود را کـاملا مـی شناختند و لذا در آغاز کار دعوت خود را پنـهان مـی داشتند و می کوشیدند که انقلاب و دعوت خویش را در رابطه با اهل بیت انجام دهند و خود را چـنین مـعرفی می کردند که تنها برای نـجات مـردم از شـر بنی امیه تـلاش مـی کنند و می خواهند انتقام خون عـلویان را از آنـان بگیرند، بدین جهت عباسیان ابتداء خود را طرفدار علویان وانمود می‏کردند و چهره خود را پیوسته زیـر نـقاب علویان پنهان می داشتند.

«احمد شبلی»مـی گوید: عـباسیان چنین نـزد عـلویان وانـمود می کردند که دارند بـه نفع آنان کار می کنند،ولی در باطن برای خود فعالیت می نمودند.

آری عباسیان از هر انقلاب و نهضتی و از خون هـر شـهیدی از اهل بیت، برای مقصود خود اسـتفاده مـی کردند و از خـون دو شـهید مـظلوم زید و یحیی،حـد اکـثر استفاده را نمودند و به پیروان خود وعده می دادند که انتقام خون زید و یحیی را از قاتلانشان بازخواهند گرفت،بـدین تـرتیب رنـج‏هائی که علویان در راه مبارزه با بنی امیه کـشیده بـودند،بـه حـساب خـود مـی گذاشتند از اینجاست که بعضیها، شهادت زید را مبدأ نهضت عباسیان شمرده اند و پس از شهادت او کم کم بنی عباس از علویان جلو افتادند،ولی برحسب ظاهر دعوت آنان به اسم بنی هاشم و برضد بنی امـیه که هدف مشترک بود، به عمل می آمد و حتی پس از موفقیت و رسیدن به حکومت نیز نهضت خویش را به اهل بیت مربوط می ساختند.

گرچه نهضت عباسیان ابتدا از کوفه شروع شد و در آن امکان سازمان یـافت ولی نـسبت به کوفیان،به خاطر هواداریشان از علی(علیه السلام) زیاد مطمئن نبودند، دستور ابراهیم امام به دعاة آن بود که بیشتر به ایرانیان اطمینان کنند و از عرب نیز به طوایف یـمانی قـحطانی اعتماد نمایند،روش تبلیغ آن بود که شرحی از اسلام و محسنات آن بیان می کردند، سپس به ذکر مظالم بنی امیه و انحراف آنان از اسلام می پرداختند، آنـگاه از فـضائل آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم و اهـل بـیت و مظلومیت آنان و این که اسلام حقیقی در نزد ایشان است، سخن می گفتند،و مردم را به «الرضا من آل محمد» می خواندند و می گفتند ما باید به خلافت یکی از اولاد پیامبر راضـی شـویم.

ابو مسلم خراسانی طـراح اصـلی نهضت، گرچه از طرف ابراهیم رئیس خاندان عباسی منصوب شده بود، لیکن ادعا می کرد که از جانب امام اهل بیت که هنوز انتخاب نشده و منصوب نگردیده است،عمل می کند، مردم هم طـرفدار اهـل بیت و علوی‏ها بودند، گمان می کردند که مقصود از دعوت ایشان یکی از آل علی است، بدین ترتیب او پشتیبانی عده زیادی از مردم را به دست آورد که اگر می دانستند که امام از خاندان عباس است، هرگز آمـاده حـمایت و جانبداری از او نـبودند، پشتیبانی پیروان مختار این نظریه را قوت می بخشد.

ابراهیم را به دستور خلیفه مروان بن محمد دستگیر کردند و در حـرّان زندانی نمودند و در آنجا با مرض طاعون و یا طبق اظهار عباسیان بـه فـرمان خـلیفه به مرگ محکوم شد.

پس از مرگ ابراهیم امام«ابو سلمه خلال»که یکی از سران بزرگ نهضت بود کـه بـعدها به عنوان وزیر آل محمد معروف شد،به ماهیت بنی عباس پی برد و بـا مـشورت بـعضی از شیعیان کوفه به این فکر افتادند،تا امامت علویان را استقرار بخشند و از اینرو نامه هائی به امـام جعفر صادق (علیه السلام)و«عبد اللّه محض »و«عمر بن علی زین العابدین»نوشت و از هـریک از آنان درخواست کرد تـا بـه نوبه خود،شخصا به کوفه آمده و او از امامت آنان پشتیبانی خواهد کرد.

مسعودی جریان را با تعبیر دیگری بیان می دارد و می گوید:«وقتی که رهبر عباسیان ابراهیم امام به وسیله مروان دوم به قتل رسـید ابو مسلم به وحشت افتاد که این قتل به مفهوم شکست تعهد آنها باشد از این جهت دو تا نامه به یک مضمون به امام صادق(علیه السلام) و عبد اللّه محض نوشت و از آنها درخـواست کـرد که تا شخصا به سوی او آیند و او امامت آنها را آشکارا اعلام خواهد داشت.

ابن طقطقی این داستان را چنین نوشته است: «ابو سلمه» با از خودگذشتگی تمام به کار دعوت عباسیان قـیام کـرد، ولی چون احوال بنی عباس را نیک آزمایش و زیرورو کرد بر آن شد که از ایشان روی گردانیده به فزندان علی(ع) بپیوندد از اینرو به سه نفر از بزرگان علویین یعنی: جعفر بن محمد الصـادق (عـلیه السلام) و عبد اللّه محض بن حسن بن حسین بن علی بن ابیطالب و عمر الاشراف بن زین العابدین(علیه السلام)برو، اگر پذیرفت دو نامه دیگر را از میان ببر، و اگر نپذیرفت عـبد اللّه مـحض را مـلاقات کن اگر او قبول کرد، نـامه عـمر را از مـیان ببر، و اگر او نیز قبول نکرد نزد عمر رهسپار شو.

فرستاده ابو سلمه ابتدا نزد جعفر بن محمد(علیه السلام) آمد و نـامۀ ابـو سلمه را بدو داد جعفر بن محمد (علیه السلام)گفت: مـرا بـا ابو سلمه که شیعه و پیرو دیگران است،چه کار؟ فرستاده ابو سلمه گفت: نامه را بخوان جعفر بن محمد(علیه السلام) بـه خـادم خـود فرمود، چراغ را نزدیک وی آورد چون خادم چراغ را پیش وی آورد، جعفر بـن محمد(علیه السلام) نامه را در آتش چراغ نهاد و آن را سوزانید، فرستاده ابو سلمه پرسید:  جواب نامه را نمی دهی؟ جعفر بن محمد(علیه السـلام)گـفت: جـوابش همین بود که دادم.  سپس امام شعر کمیت بن زید را خـواند: [ایـا موقدا نارا لغیرک ضوءها  - و یا حاطبا فی غیر حبلک تحطب»] سپس فرستاده ابو سلمه نزد عـبد اللّه مـحض رفـت و نامه وی را به دستش داد چون عبد اللّه نامه را خواند آن را بوسید و فـورا سـوار شـده،نزد جعفر بن محمد آمد و گفت: این نامه که اکنون به وسیله یکی از شـیعیان مـا در خـراسان رسیده از ابو سلمه است که مرا به خلافت دعوت کرده است، جعفر بن مـحمد(عـلیه السلام)به عبد اللّه گفت: از چه وقت مردم خراسان شیه تو شده اند؟ آیا ابو مسلم را تـو نـزد ایـشان فرستاده ای؟ آیا تو احدی از ایشان را به نام ونشان می شناسی؟ در این صورت که نه تو آنها را می شناسی و نه ایـشان تـو را می شناسند، چگونه شیعه تو هستند؟ عبد اللّه گفت: سخن تو بدان می ماند که خود در ایـن کـار نـظری داری؟ جعفر بن محمد(علیه السلام ) گفت: خدا می داند که من خیراندیشی را دربارۀ هر مسلمانی بر خـود فـرض و واجب می دانم، چگونه آن را دربارۀ تو روا ندارم؟ ای عبد اللّه این آرزوی باطل را از خود دور کن و بـدان کـه ایـن دولت از آن بنی عباس خواهد بود و مانند همین نامه که برای تو آمده، برای من نـیز آمـده اسـت عبد اللّه به امام صادق (علیه السلام) تندی کرد و گفت: مردم پسر مـن مـحمد را می خواهند زیرا او مهدی این امت است، امام فرمود:به خدا قسم او مهدی این امت نیست و هـرگاه شـمشیر بکشد کشته خواهد شد. عبد اللّه ناخشنود از نزد جعفر بن محمد(علیه السـلام)بـازگشت.

و اما عمر بن زین العابدین(علیه السـلام) اسـاسا نـامه را رد کرد و گفت: من صاحب نامه را نمی شناسم کـه پاسـخش را بدهم بدین نحو ابو سلمه در رأی و عقیده خویش مغلوب شده، شکست خورد و دعوت عـباسیان پیـشرفت نمود و با سفاح بیعت شـد سـپس خبر اقـدام ابـو سـلمه به گوش وی رسیده کینه او را بر دل گـرفت و سـرانجام ابو سلمه را به قتل رسانید.

و همچنین ابو مسلم خراسانی نیز پس از مـرگ ابـراهیم امام به حضرت صادق(علیه السـلام) نامه ای بدین مضمون نـوشت: «انـّی قد اظهرت الکلمة و دعوت النـّاس عـن مولاة بنی امیّة الی مولاة اهل البیت فان رغبت فیه فلا مزید علیک». مـن مـردم را به دوستی اهل بیت دعوت مـی کنم و اگـر تـو مایل باشی،بـا تـو بیعت کنم.

امام در پاسـخ نـوشت:«ما انت من رجالي و لا الزّمان زماني». نه تو مرد مکتب من هستی و نه زمان زمـان مـن است. «فضل بن کاتب»می گوید: روزی نـزد امـام صادق(عـلیه السـلام) بـودم که نامه ای از ابو مـسلم رسید، حضرت به پیک فرمود: «لیس لکتابِک جوابٌ اُخرُج عنّا ».  نامۀ تو را جوابی نیست از نـزد مـا بیرون شو.

هنگامی که پرچم‏های پیـروزی بـه اهـتزاز درآمـد و نـشانه های پیروزی نمایان شـد، ابـو سلمه خلال برای بار دوم طی نامه ای به امام صادق (علیه السلام) نوشت که «هفتاد هزار جـنگجو در رکـاب مـا آماده هستند،منتظر امر شما هستیم. امـام فـرمود:جـواب هـمان اسـت کـه قبلا گفتم.

چرا امام صادق(علیه السلام) از سیاه جامگان حمایت نکرد؟

آری نکته ای که در این زمینه قابل دقت است،خودداری امام صادق(علیه السلام)از پذیرفتن پیشنهادهای رهبران انقلاب چـون ابو مسلم خراسانی و ابو سلمه خلال و دیگران می باشد با این که آنان اصرار داشتند که نهضت را به نام وی تمام کنند. اگر انقلاب سیاه جامگان،انقلاب اسلامی بود و با معیارها و موازین شرعی مـطابقت داشـت، پس چرا امم صادق(علیه السلام) به آنان روی خوش نشان نداد و شیعیان خود را از پیوستن به آنان برحذر داشت؟

ابو بکر حضرمی روایت می کند که من و ابان بن تغلب خدمت امام صادق(عـلیه السـلام) رسیدیم و این هنگامی بود که پرچمهای سیاه در خراسان برافراشته شده بود، ما عرض کردیم اوضاع را چگونه می بینید؟ فرمود: «اجلسوا فی بیوتکم فاذا رأیتمونا قد اجـتمعنا عـلی رجل فانهدوا الینا بالسّلاح»: در خـانه های خـود بنشینید هر وقت دیدید ما به دور مردی گرد آمده ایم با سلاح به سوی ما بشتابید در روایت دیگر فرمود:

زبان های خود را نگاهدارید و از خانه های خود بـیرون نـیائید، زیرا آنچه که بـه شـما اختصاص دارد (منظور خلافت و دولت حق است ) به این زودی به شما نمی رسد.

و این که در حدیث دیگر می فرماید: «در خانه های خود بنشینید و گلیم پاره های خانه خود باشید اشاره به همین روایت دارد که در فوق ذکر شـد.

عـلت این امر،روشن است امام با نهایت هوشیاری و ذکاوت می دانست که طراح اصلی انقلاب سیاه جامگان عباسیان هستند و آنان هدفی جز رسیدن به آمال خود در زمینه حکمرانی و سلطه جوئی ندارند. امثال ابـو مـسلم و ابو سـلمه و دیگران را آلت دست خود قرار داده اند. امام می دانست که آنها به زودی کسی را که دیگر به دردشان نخورد و یـا در سر راهشان باشد، نابود خواهند کرد. این همان سرنوشتی بود کـه گـریبانگیر ابـو مسلم و ابو سلمه و سلیمان بن کثیر و دیگران شد.

امام(علیه السلام ) کاملا می دانست که سران انقلاب فـریب خـورده اند و در خط مستقیم اسلام و اهل بیت نیستند. (آنها همه از شیعیان کیسانیه بودند) و لذا امام(عـلیه السـلام)بـه هیچ عنوان حاضر نبود با آنان در برانداختن دشمن دیرین خود و خاندانش (بنی امیه) که دشـمن مشترکی بود همکاری نماید، زیرا سران انقلاب مرد مکتب او نبودند آنان در عرصه انـتقامجوئی کسب قدرت و اعمال خـشونت افـراط می کردند و کارهائی انجام می دادند که هیچ مسلمان متعهدی نمی تواند آنها را امضاء کند.

 منبع : , الهامی، داود

مطالب مرتبط

تگ‌ها

مطالب پربیننده

امروز
هفته
ماه

عضویت در خبرنامه